تبليغاتX
من مست و تو دیوانه
گیرم که در بیداری ات مرا کشتی! آرزو بر دلت بماند ...! در خوابهایت زندگی خواهم کرد
 | 

پیشتر ‍پولتان را صرف خرید لباس میکنید در حالی که در شیرین ترین لحظات عمرتان لخت 

هستید..

 | 
دلم فرياد مي خواهد ......ولي در انزواي خويش چه بي ازار با ديوار نجوا مي كنم هرشب

 | 

همین امشب از غصها می‌میرم انتقام خودمو از دو تامون میگیرم

 دیگه از دست توهم کاری بر نمیاد باید آروم بگیرم.

 مثل یه نور یه شهاب کوچیک رد میشم از تو چشمات باز دوباره می فتم از چشمات بی‌ صدا می‌میرم  

به خوابت نمیم کابوست نمیشم تو شبای سیاه فانوست نمیشم دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد باید آروم بگیرم 

 | 

آزادگی و تعالی شخصیت وقتی حاصل میشه که رنگ وابستگی به همه چیز از زندگی پاک بشه
برای داشته ها باید ارزش قایل شد و در جهت حفظشون تلاش کرد 
باید از زندگی لذت برد و به دیگران هم لذت داد
اما وقتی چیزیو از دست دادیم با حسرت خوردن هدف اصلی زندگی که تکامله رو زیر پا گذاشتیم یه کمی خودشناسی لازمه تا آدم ارزش خودشو بفهمه بعد ارزش ز
ندگیو میفهمه

 | 

شايدسالها بعد در گذر جاده اي،بي تفاوت از كنار هم بگذريم وبگوييم اون غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود.

 | 
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت

                                                      گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                                                      گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

 | 

کسی را که دوست داری ، ازش بگذر اگر قسمت تو باشد ، خودش بر مي گردد اگر هم بر نگشت بدان که از اوّل ماله تو نبوده پس بهتر که رفت

 | 

پروانهٔ من در تاری افتاده که انکبوتش سیر است نه میتواند پرواز کند نه بمیرد.

 | 
من یاد گرفته ام آدم ها نه دروغ می گویند، نه زیر حرفشان می زنند. اگر چیزیمی گویند، صرفا احساسشان در همین لحظه است. نباید خیلی رویش حساب کرد!!!!

 | 

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد بعد از این سوز به هر سوزه جهان می خندم ...خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشت ست بدآن می خندم

 | 
انقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم

 | 
دیدنت بی تابم کرد

                     رفتنت ویران

 | 
رسم زندگي اين است

روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است

 و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد 

و تو بهحال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟

 اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان

 | 
امشبم زمزمه باران است اینجا صدایش را بهتر می شنوم چشمانم را خواب گرفته......

اما دلم بیداری را می جوید ...می خواهم باز هم پذیرای باران باشم و میخواهم به صدای باران گوش 

کنم ..دوست دارم من همشبم زمزمه باران است اینجا صدایش را بهتر می شنوم چشمانم را خواب گرفته

اما دلم بیداری را می جوید ...می خواهم باز هم پذیرای باران باشم و میخواهم به صدای باران گوش 

کنم ..دوست دارم من هم همراه باران ببارمم همراه باران ببارم

 | 
مهم نیست که او مال تو باشد اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، 
مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند لذّت ببرد ونفس بكشد
 | 
 | 

شیشه ای می شکند ...

یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟

مادری می گوید...شاید این رفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی

مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را بر می داشت...

مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،

قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!

 | 
گفتم تو شیرین منی ... گفتی تو فرهادی مگر ؟

گفتم خرابت میشوم ... گفتی تو آبادی مگر ؟

گفتم ندادی دل به م
ن ... گفتی تو جان دادی مگر ؟

گفتم ز کویت می روم ... گفتی تو آزادی مگر ؟

گفتم فراموشم مکن ... گفتی تو در یادی مگر ؟
 | 

دیونگی دیگه بسه

                        من از تو دیونه ترم  

                                                    جاده تمومی  نداره

                                                                           یه عمره که در بدرم

                                                   با من غریبگی نکن

                    منم قریب و خسته ام

                                               زخمی که خوردم کاری بود  بسوی خود نشسته ام

به اخره خط رسیدم ....این دیگه حاشا نداره.... پرندها قفسی دیگه تماشا نداره .... ثانیه تموم شدن تو لحظها بی‌ کسی‌...... حسارها پوشالی شدن......... پس کی‌ بدادم میرسی‌

 | 
دلم برای تمام روزهای خوب خدا تنگ است برای دست هایی که عموی زنجیرباف دروغین من بودند 
برای ذره ای حضور در میان اشیای خاکی خانه ام برای سینه گشاده ام که زیر سختی اعتمادهای بیهوده له شده است 
برای همان دختر چشم سبز ومو بلند 
که مثل نفهمیدن راز انار 
هیچ وقت ندانست اختلاف دمای 
عاشق شدن و معشوق بودن را ... 
برای آن بهشت شیرین 
در"... مربای به " دستپختِ مادرم 
برای آن همه نبض 
زیر پوست کتاب هایم 
که در رگ شوق من می زد 
آن همه اتفاق های شگرف 
که دنبال ماجراجویی من بودند 
دلم برای دلم ... 
برای آن همه آرزوی بالابلند ِ حالا پیر ... 
برای وقار شانه های گریستن 
در امامزاده های ناشناس 
که همیشه به عمد 
فراموش می کردم نسبشان به کدام امام را 
برای خاطره هایی 
که از دست رفته اند 
زیر آوار فرداهای نیامده 
برای آن همه تکه کلام 
که زادگاهشان همیشه بومی هیچ کجاست ... 
دلم برای خدا 
همان خدای سخت گیر مسلمانی خودمان 
که نمی دانم با کدام پرواز نامعلوم 
رفته است از کنار من

 | 
من کدام قلب را شکستم 

                                     و    

                                       کدام امید را ناامید کردم
                                  
 و 

کدام احساس را له کردم

                                    و 

                                       کدام خواهش را نشنیدم 

                                    و
به کدام دلتنگی خندیدم 

                                    که این چنین دلتنگم ؟؟؟

 | 
در تنهایی شکفتم
در تاریکی نهفتم
با سایه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم
از تو خبری افسوس
از تو گذری افسوس

با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستری سردم

پاییزی و بی برگم
از تو خبری افسوس

 | 
گر چه عشق دیگر رسیده می زند در

ولی آن ماجرایم شده عبرت برایم
کسی که می زند در نخواهد کرد باور

که این نخل تکیده ندارد فصل دیگر
 | 
قلب ما آدما مثل یه کلبه قدیمیه٬ گرم و دنج...

هروقت مسافری به ما سر میزنه

کلبه رو واسش چراغونی میکنیم٬

بهش عادت میکنیم و دل میبندیم و اینو از یاد میبریم که:

مسافر برای رفتن به کلبه ما اومده

 | 

آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن . حيف كه هر لحظه يه رنگند  !!!!!!!!

 | 
نور چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند 
شاید باور نکنی!!! 
در تمام شعرهایم 
احساست می کردم ... ودلم 
این غم دان پر درد 
این صندوقچه اسرارت 
هوای تو را بارها می کرد 
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم 
و او مانند یک بچه از برای دیدنت 
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و 
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند.... 
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها 
بارها او را تنبیه می کردم.....!!! 
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی 
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم 
این من!!! 
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد..... 
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید 
اما... 
امروز آن باران بوی دیگری داشت... 
در حوالی گلدان خالی دلم 
و صدای آن از بس که دلم خالی بود 
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود 
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مر

 | 
تو که در باور مهتابي عشق 

*?*

رنگ دريا داري
*?*
فکر امروزت باش
*?*
به کجا مي نگري
*?*
زندگي ثانيه ايست
*?*
وسعت ثانيه را مي فهمي
*?*
مي شود مثل نسيم
*?*
بال در بال چکاوک
*?*
بوسه بر قلب شقايق بزنيم
*?*
بودنت تنها نيست
*?*
تو خدا را داري
*?*
و من آرامش چشمان تو را

 | 
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

او جانشين همه نداشتنهاست

نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی
 | 
کاش احساس دیدنی بود... 
کاش می شد حرف را با نگاه گفت... 
اگر اینگونه بود آنوقت راحت تر می گفتم که چقدر مهربانی دستهایت را دوست دارم... 
و چقدر سادگی ات را... 
سبک شده ام مثل باران... آزاد شده ام مثل قطره هایی که باریدند امروز... 
باز به همان اتاقم بازگشته ام، پنجره را باز گذاشته ام تا احساس تو را ببینم... 
دستهایم را دراز کرده ام زیر باران، میخواهم ترا لمس کنم... می خواهم بودنت را از آن خوب همیشگی آرزو کنم... 
خدایا... تو می دانی، تو می بینی، دیگر یارای شکست دوباره ام نیست... 
ای مهربان، این بار دستهایم را ببین، نیازم را از چشمهایم بخوان و همراهی ام کن... 
قصه ی باران ادامه دارد، 
و من هنوز... 
زیر قطره های حضورت خیس می شو

 | 

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
چیست ؟ RSS

Powered by BLOGFA.COM